الشيخ رسول جعفريان
586
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )
مىافزايد كه « حاكمان و مأموران رسمى دولت با ايشان سر مهر و صفا نيستند » . دليلش اين است كه صوفيان منزوى و گوشهنشين هستند « و نه تنها از وجودشان هيچ سودى به مردم نمىرسد ، بلكه افراد تنبل و تنپرور به ايشان تأسّى مىجويند و به خيل ايشان مىپيوندند و اندك اندك جامعه غير فعال و بيمار مىگردد . » « 1 » انگلبر در زمان شاه سليمان دربارهء صوفيان نوشته است : غالب اين درويشها ، متكدّى و در واقع ، آدمهاى بىكار و بىعارى هستند كه از فرط تنبلى يا در اثر عدم كارآيى به درويشى گرويدهاند . « 2 » شاردن در ادامه آنچه در بالا از او نقل كرديم ، يادآور شده است كه اين صوفيان ، به جز صوفيان دربار صفوى هستند كه نگاهبانى از شاه صفوى را عهدهدار مىباشند . « 3 » در واقع ، آنان گروه قورچيان بودند كه در خيابانى نزديك به عالىقاپو سكونت داشته « 4 » و شبها در توحيدخانه جمع شده اعمال و مراسم خاص خود را در آنجا بجاى مىآوردند . 8 - علامهء مجلسى و صوفيه گذشت كه تصوف از نيمهء دوم قرن يازدهم ، تحت فشار مخالفان قرار گرفته و هر چه زمان مىگذشت ، حملات سنگينتر و پرحجمتر مىشد . علامهء مجلسى كه پدرش گرايشهاى عرفانى داشت ، به احتمال ، تحت تأثير برخى از استادانش ، و همزمان با رشد اخبارىگرى ، به موضع ضد تصوف گرايش پيدا كرد و در آثار مختلفش ، صوفيان را مورد حمله قرار داد . ويژگى عمدهء چند دههء اخير دولت صفوى ، آن بود كه نه تنها نوشتههاى علمى فراوانى در رد تصوف نوشته شده و بر منابر مطالبى در اين ارتباط بازگو مىشد ، بلكه به صورت عملى نيز با تصوف و مظاهر آن برخورد صورت مىگرفت . علامهء مجلسى در اين دوره ، به دليل موقعيت شيخ الاسلامى خود ، مىتوانست نه تنها با نوشته و تأليف ، بلكه به طور عملى با صوفيان برخورد كند . اطلاعاتى كه از سال 1106 در دست داريم ، نشانگر آن است كه علامه ، پس از آن كه حكم شيخ الاسلامى خود را گرفت ، اصلاحات مذهبى را آغاز كرد و به محدود كردن فساد در جامعه پرداخت . بخشى از اين اصلاحات ، محدود كردن صوفيان و مبارزه با مظاهر صوفيانهاى بود كه در عرصهء عمومى جامعه وجود داشت . شيخ يوسف بحرانى ( م 1186 ) با ستايش از علامهء مجلسى براى اشاعهء احاديث به زبان
--> ( 1 ) . همان ، ج 3 ، ص 1047 ( 2 ) . در دربار شاهنشاه ايران ، صص 136 - 137 ؛ به نقل از : كيانى ، همان ، ص 264 ( 3 ) . شاردن ، همان ، ص 1049 ( 4 ) . در اينباره بنگريد : شاردن ، سفرنامه ، ج 4 ، ص 1446